مامان من خیلی دوست دارم ازدواج کنم. نه برای اینکه خودم کشته مرده شوهر باشم. برای آن احساس خوبی که به تو دست می دهد آرزو دارم. آن طور که دلت ضعف برود بیایی خانه من؛ آنجا برای تو باغ دلگشا باشد. توی خانه ام ناهار خوب و حاضر بخوری، با ملحفه ها و رودشکی های تمیز، خواب راحت بروی و من برایت عصرانه، چای درست کرده باشم. برای این می گویم که پیش من بمانی. و برای خوشبخت تر شدنم نصیحت های مادرانه درباره شوهرداری بدهی. و آن طور که حواسم نباشد بشنوم که برای کسی تعریف کنی: روشنک هم خوشبخت شده الحمدلله.
ب گمانم همواره نوشتن بهتر از ننوشتن است. حتی آن لحظاتی ک تردید داری آیا نوشته ات چنگی ب دل خواهد زد یا نه باید شروع کنی ب نوشتن. آن وقت اگر بخت یارت باشد فرشته الهام آن دستت را ک قلم در خود دارد می گیرد و مثل معلم های اول ابتدایی ب نوشتن کلمات هدایت می کند. اما اگر فرشته الهام آن لحظه ب تو عنایت نداشته باشد خودت می مانی و خودت.. ک البته اتفاق چندان بدی هم نیست.. با همان زبان الکن نوشتن ب خودی خود نمیگذارد از احساسات سرکوب شده منفجر شوی.. ذره ذره تو را خالی می کند. کمک می کند راحت تر نفس بکشی.
یلدا گاهی دوست دارم ب تو زنگ بزنم. نیاز عجیبیست. دلم می خواهد با تو، ک در عین آنکه از باورش می گریزم بسیار شبیه ب منی، حرف بزنم. آن صدای مسخره ات را بشنوم و آرام بگیرم. از درس هایم بپرسی و همانطور مود
گاهی زنگ بزن حالی از من بپرس آقای دکتر. بعد از آنهمه سوتفاهم من از تو عذرخواهی کردم مثل بچه ها نباش.. پاپیش بگذار از بزرگی ات کم نمی شود. اینطور نشان می دهی از چیزی دلگیر نیستی. ک ناراحتی ایی بین ما نیست. این گناه نیست این عین بزرگواری و صواب است ک دل دختری را در شهر غربت ب زندگی گرم کنی
هرکجا ک می روم باید حواسم ب پرسشنامهها باشد. پرسشنانه هایی ک آدم ها برایم پر کرده اند و پشت و رویشان پر است از داده های خام و فرایند نشده. این ها یکجورهایی حکم زندگی یا شیشه عمر من را دارند. من هرکجا